خرید بک لینک
برای خودم توی لیوان کازابلانکا آب میریزم و می شینم روی مبل آبی و خیره میشم به افق...افق دوری نیست آینه ی گاز آشپزخونه نهایت افق پیش روی منه!نفس عمیق می کشم و لبم رو نزدیک لبه لیوان می برم.رنگسبزاین

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:38

بهش هشدار داده بود که یه وقت پوست منو نسوزونی!که اگر بسوزونی من گم میشم و برای پیدا کردنم باید کفش آهنی به پا کنی و شهر به شهر و دیار به دیار دنبالم بگردی...و یک روز که کفشهای آهنیت ساییده شد و رسید ب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:38

زادگاهم را دوست دارم.روستایی دور آرمیده بر دامان کوهستانی عظیم...کوهستانی که دره دره اش از صدای آبشارهای زیبا و پر آب و آواز کبک و پرنده سر شار است.خانه ی پدریم در شرقی ترین نقطه ی روستا جایی که آفتاب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:38

دیشب قبل خوابیدن کلی حرف داشتم که باید یه جایی می نوشتم.و تنها جایی که به ذهنم رسید اینجا بود ولی دیر وقت بود و نشد بیام بنویسم.حرفهایی که بیشترش غر زدن بود و نا امیدی و از سر ناراحتی...ولی امروز صبح

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:38

داشتم فکر می کردم که همه ی ما چقدر به زندگی بی درد سر و بی دغدغه نیاز داریم و دلمون میخواد راحت و بی استرس و بی دغدغه روزگار بگذرونیم.زندگیهای حالا شده بدو بدو و حرص و جوش و استرس...همه در حال رقابت و

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:38

معتقدم هر روز که از خواب بیدار میشم فرصت جدیدی برای زندگی به من هدیه شده.

من تمان سعیم رو میکنم هر روز با دیروز یک تفاوت ولو کوچیک داشته باشه.میخوام روزهام تکراری و کسالت بار نباشه!

راه و هدفی که دارم اول برای سلامتیم هست بعد برای تقویت اراده...

امید که بتونم موفق باشم و خسته نشم ...

۲۲مرداد۹۸

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:38

فکر نمی کردم در انتهای دهه ی چهل زندگیم موضوعی باعث بشه اینقدر عکس العمل تند داشته باشم.اول خشم زیاد بعد فک کردن به آدمایی که امروز باعث حال بدم شدن و حس تنفر از یک یکشون،بعد رفتم جلو آینه ایستادم نگا

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:38

داشتم به این فک میکردم که چی میشه یه روز از خواب بیدار شم و روز پیش رو رو بدون هیچ مسولیتی شب کنم.

کسی منتظر نباشه لباسشو اتو کنم.کسی منتظر صبحانه نباشه..

خونه بهم ریخته بود که بود.ناهار نخواد کسی...کسی منتظر تلفن یاپیاممن نباشه!

توی فکر و ذهن بقیه من نباشم خودشون بدونن و خودشون

اصلا یه روز بزن بر طبل بی عاری...روز بی خیالی و استراحت و خوشی!

میشه همچین روزی رو دید آیا؟

یا اون روز هم خسته کننده میشه و حوصله سر بر و طولانی و...؟

#مختصر مستمر...

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:38

این روزها به طرز عجیبی به مرگ فکر میکنم.همیشه مردن براممثل قطع یکباره ی برق وسط یک فیلم زیبا و جذاب بوده.دقیقا جای خوب فیلم برق قطع میشه و تو وا می مونی با این اتفاق غیر مترقبه چیکار کنی...؟این روزها

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:38

صفحه بندی